تبليغاتX
یک دختر کوچولو

یک دختر کوچولو

حتی از مورچه

زندگی سیاه

به آسمان بنگر ! اصلا آبی نیست

ستاره ها پشت ابر قایم شدن و ماه اونقدر کوچیک شده که داره ناپدید میشه

درخت ها رنگ خودشون رو باختن و گل ها همه خاکستری ان

الان به دور و برت نگاه کن

همه جا سیاهه و دلگیر

هیچ کس هواسش به تو نیست

حتی نگاهت نمی کنن تو کنج خونه موندی و سردته

الان برو جلوی آینه و خودتو با دقت نگاه کن

اخم هات رفته توی هم

می خوای زورکی بخندی

توی چشمات غم داره موج می زنه

قلبتم محکم می زنه

نگران نباش

منم مثل توام .

این زندگی سیاه و تباه واسه هردومون نوشته شده

نترس !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 22:41  توسط نازی  | 

درخت های عروس

درخت ها چه خوب رنگ سفید رو به خودشون گرفتند

انگار عروسیشونه و اونا عروسن !!!

داماد هاشون نیومده و قالشون گذاشته.

بیچاره عروس ها ... دارن به جاده نگاه می کنند . جاده خالیه ! داماد ها نمیان .

شاید رفتن گل بچینند ....

زمین هم سفید شده

اون هم سفره عقد همون عروس های منتظره

و ما مهمون های این دنیا و مهمون های مهمونی زمستونیم

سه ماه انتظار .....

دوماد ها هنوز نیومدن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 23:56  توسط نازی  | 

عشق

حس این که کسی رو دوست داشته باشی خیلی خوبه

و این که احساس کنی اونم دوست داره خیلی خیلی حس قشنگیه

و اگه نگاهتون توی نگاه هم باشه خیلی خیلی خیلی قشنگه

ولی بد اینه که ندونی تکلیفت چیه؟

نمی دونم دوستش دارم یا نه

نمی دونم دوستم داره یا نه

نگاهمون توی همه

ولی از بس از پسرا دل خورم

حس می کنم فقط هدفش هوسه

برای همین هم سعی می کنم توی چشماش نگاه نکنم

البته اگه طاقت بیارم

خدا امروز چرا تعطیل شد مدرسه ها ؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 21:46  توسط نازی  | 

چند تا تبریک

سلام .

می خواستم پیشاپیش کریسمس رو تبریک بگم .

سال خوبی داشته باشین !!!!!!!!!

درضمن وبلاگم یه ساله شد ! به خودم و شما که به وبلاگ من سر می زنین تبریک میگم .

مبارکه! راستی فصل امتحانات هم شروع شده . دانش آموزان و دانش جویان عزیز لطفا خوب درس بخونید !!!!!!!! الته بیشتر از شما به خودم میگم .

قربان شما !!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 13:18  توسط نازی  | 

دختر فراری

می دونی فرار یعنی چی؟

یعنی این که بخوای از زندگی فرار کنی ولی دوستش داشته باشی

یعنی این که بخوای از مرگ فرار کنی ولی نتونی

یعنی این که بخوای از آدم ها فرار کنی ولی همش محکم بگیرنت

یعنی این که بخوای از خونه فرار کنی ولی حایی رو نداشته باشی

یعنی این که بخوای از عشق فرار کنی ولی عاشقش باشی

به من میگن یه آدم فراری !

من یه دخترم ! شاید هم بهم بگن : یه دختر فراری

فراری اصلا یعنی چی ؟

چرا این دخترها از خونه فرار می کنند؟

چرا جوونا از زندگی فرار می کنند؟

چرا پیرها از مرگ فرار می کنند؟

چرا آدم ها از هم فرار می کنند؟

فرار ....

چیزی که ما هممون داریم انجامش می دیم

من از هر چیز و هر کس فراری هستم

حتی از تو و از اون !

دیروز دنبال یه اسم خوب برای خودم می گشتم

دختر فراری!

وجود من پر از فراره !

من یه دختر فراری هستم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 12:48  توسط نازی  | 

خداحافظ پاییز

سلام

خوبین ؟ واقعا ببخشید که چند وقته ننوشتم .

سرم خیلی شلوغه . اصلا نمیام نت . دیشب خوش گذشت ؟

با آرزوی یه زمستان سرد و قشتگ برای همتون !!!

از پاییز که ما خیری ندیدیم ببینیم زمستون چی می کنه ؟ من که همین امروز رو خیلی خوب شروع کردم . انگار ننه سرما می خوادبرام یه زمستون خوب ترتیب بده . مرسی ننه جون خیلی دوست دارم .

وای ! چند تا شعر نوشتم خیلی قشنگن ولی بخدا حوصله ندارم تایپ کنم . برای فردا هم امتحان ادبیات دارم . از عصر هم داشتم تمرین شعرخوانی می کردم . صدامو هم ضبط کردم .

بازم محرم و صفر اومد . باز هم صدای نوحه و گریه از پنجره هر خونه ای شنیده میشه و تو بعضی از خونه ها غم جریان داره . باز هم جلوی در هر اداره و خونه ای و هر مدرسه ای پارچه های سیاه را به دیوار زدند و حال آدمو می گیرن .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 20:36  توسط نازی  | 

باز باران !!

باز باران می بارد

باز روز با تو بودن در خاطره هایم زنده می شود

باز جای خالی تو در دلم پیداست

هرکسی از من حال تو را جویاست

خنده دار است نه؟

می گویم خوب است

واقعا خوبی؟

یک سالی می شود که ندیدمت

نگاهم در نگاهت ماه هاست که نیفتاده

لبخندت را ماه هاست که ندیده ام

روزهاست که چشم در انتظارت شب های زمستان را در کوچه بسر برده ام

دیشب آوایی بود

از تو یادی بود!

گفتند همین نزدیکی هاست

با من چند قدمی فاصله نداشتی

ولی نیامدم

چون نخواستم او را در آغوش تو

آلودگی دستان تو

چشمان ناپاک تو

قلب بی احساس تو

نگاه عاشقانه تو

و تنهایی خودم را

باز ببینم

در سکوت و در آن اتاق تاریک

به صحبتی نشستم تا شاید آرام بگیرم

راستی آن دخترک را دیدم

آری همان که او را مثل من گذاشتی و رفتی

او هم مثل من غمگین و دردناک گریه می کرد

اصلا اسمش هم یادت نیست

افسوس !

افسوس به دلی که ما داشتیم و تو داشتی

و بیچاره همانی که در آغوشت الان خوابیده

و بیچاره همان هایی که به آنها می خندی

مثل همان زمان ها برای من !

                                                                                      نازنین

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 18:35  توسط نازی  | 

نیستی !

وقتی تو نیستی شب ها چقدر آرام می خوابم !!!!!!

وقتی تو نیستی دیگر چشمانم خیس آب نیست !!!!!

وقتی نیستی زندگی چه زیباست !!!!!!

                                                                                    نازی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:41  توسط نازی  | 

دیروز

دیروز

دیروز وقتی کنارت ایستاده بودم

دستانم را نزدیکت کردم

آن قدر نزدیک که دوست داشتم بگیرمشان

دستت را تکان دادی

قلبم ریخت

برگشتی

نگاهت در نگاهم افتاد

از فریادت ترسیدم

مگر عشق هم ترس دارد ؟

خواستم بگویم ببخشید

اما تو لبخندی زدی

منم زدم

خواستی بروی

گفتم نرو

کیفت اینجاست

نگاهم کردی

خندیدی

خندیدم !

گفتی بیا برویم

گفتم بیا کیفت را بگیر

عینکت را زدی کیف را گرفتی

گفتی باهم برویم

گفتم نه نمی توانم

ناراحت شدی و رفتی

از شکستن قلبت ترسیدم

گفتم نرو

گفتم نرو

شنیدی نگاه کردی

و گفتی خیلی ناراحتم

گفتم چرا؟

با سکوت و نگاهت در نگاهم رفتی !

                                                                                            نازنین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:51  توسط نازی  | 

خدانگهدار

نمی دانی !

هر چه دارم از توست

هر چه خواهم از توست

هر چه هستم از توست

هرچه بینم از توست

تو چطور؟

اصلا چند روز یک بار به یاد من می افتی ؟

اصلا به عشق درون من فکر می کنی؟

اصلا دوست داری مرا درک کنی ؟

اصلا در قلبت خبری از من هست ؟

قلبم داره می ایته

چشمام چیزی نمی بینه

نفسم بالا نمیاد

بغض خفه ام کرده

نمی دونم چطوری بهت بگم !

سکوت می کنم سگوت می کنی

حرفهایم را می زنم می خندی

نگاهت می کنم نگاهم می کنی

دستانت را می خواهم نمی دانی

تو را می خواهم نمی دانی

عشقت را می خواهم نمی دانی

حک شده نگاهم در نگاه عاشقانه آن روزت

حیف که گذشته ها گذشته و

پیوسته به خاطره ها آن روزها !

خدانگهدارت عزیز !

                                                                                                                                نازنین.....

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:47  توسط نازی  |